X
تبلیغات
لبِ دریا

جسمم شده ست نقطه ی پیوند دردها

قدم خمیده تر شده از پیرمردها

در هیچ جا قرار ندارم "قرابتی ست

این روزها میان من و دوره گردها

هربار خورده ام به زمین مثل بار قبل

تنها شکست سهم من است از نبردها

تسکین نداد گریه کمی از غم مرا

فرق است بین غصه ی زن ها و مردها

آن سوی آب ها به چه رنگ است آسمان؟

جز "آه" نیست پاسخ دریانوردها!

نوشته شده توسط مسلم محبی در ساعت 10:14 بعد از ظهر | لینک  | 

جز اینکه به نبود تو عادت نکرده ام

از من چه خواستی که اجابت نکرده ام

حتی به خشم نیز نگاهم نمی کنی

من که خدا نکرده جنایت نکرده ام

حفظم ز چهره ات همه ی جزئیات را

یک بار اگرچه سیر نگاهت نکرده ام

گفتی مباد از تو کلامی بیان کنم

اما ببخش گاه رعایت نکرده ام

بس که به لهجه داشتنم طعنه می زنی

با خود بدون واهمه صحبت نکرده ام

در خواب اگر ببوسمت آیا حلال نیست؟

کاری که بر خلاف شریعت نکرده ام

نوشته شده توسط مسلم محبی در ساعت 10:22 قبل از ظهر | لینک  | 

غزل ...

میل داری تو به رفتن من به ماندن بیشتر

مطمئناً دوستم داری ولی من بیشتر

گوشه ی دنجی، شرابی، راحتی، حرف دلی

من به این ها قانعم اما تو حتماً بیشتر...

من حسود و دوستانم ذکر خیرت می کنند

اینچنین شد اعتماد من به دشمن بیشتر

کاش شب باشد زمان رفتن تو لااقل

هست داغ رفتنت در روز روشن بیشتر

من تمام زندگی را باختم بی شک ولی

شد قشون پاکبازان تو یک تن بیشتر

 

نوشته شده توسط مسلم محبی در ساعت 10:12 بعد از ظهر | لینک  | 

... تقریبا دو ماهی می شود که مجموعه ی شعرم با عنوان « بعد از تو من به درد خودم هم نمی خورم » به همت انتشارات فصل پنجم وارد بازار کتاب شده است .

 دو غزل از این مجموعه :

غزل...

دلم می خواست چیزی گفته باشم ، به لبخندی گرفت از من توان را

نه تنها من که لبخند ملیحش به لکنت می کشاند هر زبان را

نمی دانم که این زن کیست؟... اما همیشه هر کجا بودم کنارش

دعا کردم نگه دارد خداوند دقیقا در همان حالت زمان را

طلایی رنگ موهای بلندش ، شناسای زنان غرب در شرق

و خال بین ابروهاش در ذهن ، مجسم می کند هندوستان را

نشد یک بار سیر او را ببینم نشد گرما ببخشد خلوتم را

اگرچه مطمئنم گرم کردست چه شب ها جشن از ما بهتران را

دلش سنگ است از سنگ است از سنگ همیشه ساکت و مغرور اما

چگونه می توان خاموش کرد آه ، دلم «این شعله ور آتش فشان را » ؟

 

 

  غزل...

هر دو اگرچه تازه به دوران نیامده

خیس عرق شدیم ، به میدان نیامده !

امشب شبی ست گرم که احساس می کنم

چندین هزار سال زمستان نیامده

با پنج حس به درک دقایق نشسته ام

این لحظه ها به دست من آسان نیامده

زندان اگر چنان قفس بازوان توست

بیچاره آن کسی که به زندان نیامده

یک عمر اشتباه ، جدایی ، غرور ، شرم

آیا هنوز فرصت جبران نیامده؟

بانگ خروس بی محل آغاز روز نیست

شکر خدا که روز کماکان نیامده
نوشته شده توسط مسلم محبی در ساعت 0:50 قبل از ظهر | لینک  | 

داری همیشه حرف هایی بر زبان تلخ 

چیزی نگو که می شود اوقاتمان تلخ

یا اینکه بین حرف هایت خنده ای کن

تا هم از این شیرین بنوشم هم از آن تلخ

امروز هستی روز دیگر نیستی باز

ایام من را کرده ای یک در میان تلخ

یادش به خیر آن قاه قاه نیمه شب ها

وقتی که می خوردیم چندین استکان تلخ

تنها دو سطر آحرش را بد نوشتیم

از ابتدا هرگز نبود این داستان تلخ

 

غزل...

بی روسری بیا که دقیقا ببینمت

اما به گونه ای که فقط من ببینمت

با تو نمی شود که سر جنگ وکینه داشت

حتی اگر که در صف دشمن ببینمت

نزدیک تر شدی به من ازمن به من که من

حس کردنی تر از رگ گردن ببینمت

مثل لزوم نور برای درخت ها

هر صبح لازم است که حتما ببینمت

حس می کنم دو دل شده ای لحظه ای مباد

درشک بین ماندن و رفتن ببینمت

نوشته شده توسط مسلم محبی در ساعت 10:46 بعد از ظهر | لینک  |